- ساعت
پنج صبح می خوابی و ساعت هفت با زور 5 تا آلارم که گذاشتی از خواب بیدار می
شوی.
- تصمیم
میگیری با ماشین بروی.
- مادر می گوید
من را هم تا مسجد ببر.
- نماز شروع شده،
مادر را نزدیک آخرین صف پیاده می کنی تا به نماز برسد.
- چون خیابان را
بستند تصمیم می گیری یک گردش به چپ غیر قانونی انجام دهی.
- پیرمردی کنار
خیابان ایستاده و عصایش را همچون شمشیر زورو رو به تو می چرخاند تا بایستی.
- دیرت شده است.
- یک هزاری بهت
نشان می دهد تا به مسجد آن طرف خیابان برسانیش.
- خیابان
دوربرگردان ندارد.
- تا میای بهش
بگی که نمی توانی باهات قهر می کند و می رود.
- خیابان ها را
بسته اند.
- مجبور می شوی
انتهای ویلا پارک کنی و پیاده بروی.
- دست یک بچه
شیرکاکائو و کیک می بینی،دلت می خواهد و می روی یکی بخری.
- یک ون صلواتی
جلوی پایت می ایستد و تو که حالِ تا آنجا رفتن را نداری، -سریع سوار می شوی.
- دویست متر
جلوتر نگه می دارد و می گوید پیاده شوید.
- یک نگاه
معنادار به راننده می کنی.
- حالا که مطمئنی
به قرارت با امیرحسین نمی رسی به او زنگ می زنی و قرار را به بعد از نماز موکول می
کنی.
- به خیالت
بهترین مکان برای نشستن را انتخاب کرده ای و نمی دانی که تا دقایقی دیگر آفتاب روی
سرت می آید.
- همیشه نماز عید
فطر را دوست داشتی به خصوص کله و پاچه ی بعدش را.
- "کی گفته
این خواهش منو تو چشم تو کم می کنه این التماس آخرم خیلی بزرگم
می کنه"
- مهمانی تمام شد
و تو حالا حالاها می تونی از غذاهاش استفاده کنی.
- امیرحسین را می
بینی.
- یک ماچ آبدار
از صمیم قلبت.
- باید سریع بروی
تا به فیلمبرداری برسی.
- جرثقیل دارد
ماشین را می برد ولی با یک خواهش بی خیال می شود.
- گمانم بلایی سر
ماشین آورده است.
- اولین بارت هست
که به طور جدی جلوی دوربین بازی می کنی.
- نزدیک دفتر
دوستت پارک می کنی تا برای تمرین به آنجا بروی.
- پیرزنی که پشت
پنجره ی خانه اش نشسته تو را صدا می کند.
- "می روی
برایش بستنی بخری یا نه؟ برم تو هال بشینم تا در رو برات باز کنم یا نه؟"
- شبیه پیرزن های
جادو گر در فیلم هاست و تو علاقه مند به جست و جو.
- هر کاری می کنی
تا بفهمی چه نوع بستنی ای می خواهد، نمی فهمی؛ چون گوشش سنگین است.
- با یک بستنی
نونی زنگ خانه را می زنی.
- موبایلت زنگ می
خورد.
- محمد رضا از
راه می رسد.
- مجید می گوید
"این پیرزنه چی می خواست."
- می گویی
"همین حالا بستنی را می دهم و میایم."
- می گوید
"الان ازت می خواهد با او حرف بزنی. قبول نکن"
- کمی می ترسی.
- به محمدرضا می
گویی اینجا بایستد تا تو بیایی.
- بستنی را تحویل
می دهی و با دستورش آن را در فریزر قرار می دهی.
- بر می گردی و
او تو را به حرف زدن دعوت می کنی.
- عاشق این کاری
ولی بقیه منتظرت هستند پس دعوتش را رد می کنی.
- گروه را می
کّنی و به پارک لاله می روید.
- می فهمی
بازیگری سخت است.
- اولین بار
سیگاری گوشه ی لبت می گذاری، فقط برای بازی.
- کمربند محمدرضا
با محسن عوض شده و یادشان رفته از یکدیگر پس بگیرند.
- ساعت سه به
خانه می رسی.
- بسیار گرسنه ای
ولی یک آبگوشت انتظارت را می کشد.
- همه غذا خوردند
و کلی غذا برای تو باقی مانده است.
- با دو پیاله
تیلیت شروع می کنی و با گوش کوبیده تمام می کنی.
- ساعت شش به زور
از خواب بیدار می شوی تا به رسم ادب به خانه ی آقابزرگ و عزیز بروی.
- چندین سال است
که اول هر ماه قمری آش خاله رو تجربه می کنی.
- این ماه هم که
مراسم نداشتند، آش خود را به منزل عزیز رسانده است با حضور آشپز.
- الان در خانه
هستی و مثل همیشه گشنه.
- اصلا هر موقع
هلّ هوله می خوری گشنه تر می شوی.
- همه خسته اند و
تصمیم می گیری املت درست کنی.
- بهروز شعیبی را
همیشه دوست داشتی حتی در برنامه ی هفت.
- وسایلت را بعد از چهار ماه از تولد فاطمه سادات جمع می کنی به اتاق خودت باز می
گردی.